نور زرد، پنجره پنهان شده پشت درخت را لو میدهد. کافهای خجالتی، بدون تابلو، با پنجرهای کوچک و درختی تنومند که انگار نمیخواهد بگذارد کسی پیدایش کند.
در حال رانندگی بودم که نگاهم به کافهای کوچک و جالب افتاد. یکی دو خیابان آنطرفتر از خانهمان. کافهای که به تازگی شروع به کار کرده و تنها نشانهای که از حضورش به رهگذران میداد، چند متر ریسهی نور زرد بود که دور شاخوبرگ درخت پیچیده شده بود.
رفتم داخل. به اندازه یک اتاق کوچک بود، با یکی دو میز چوبی و چند صندلی. و دختر کافهداری که با سلامی گرم خوش آمد گفت.
من گردهمایی آدمها را دوست دارم. هرجا که بهانهای برای دور هم جمع شدن یا وصل شدن آدمها به هم باشد.
در گذشته قهوهخانهها، چایخانهها چنین نقشی داشتند و امروز کافهها بخشی از همان نقش را ادامه میدهند.
بعد از امتحانات مدرسه به قهوهخانه میرفتیم. قهوهخانهای زیرزمینی که به ما کودکان زیر سن قانونی قلیان میداد. البته ما کودکان هفده هجده ساله که ریش و پشم هم داشتیم. اما از بحثهای جمع پنجاهنفرهمان میشد فهمید همه همین الان از پای امتحان ریاضی یا شیمی بلند شدهاند.
البته حساب رستوران را جدا میکنم. چون در رستوران اولویت صرف غذاست. یا بعضا حاشیههای کش آمده از جلسات کاری که سر میز غذا ادامه پیدا میکند.
اما کافهها و قهوهخانهها، بیش از هر چیز جای گپوگفتاند. محلی که آدمها در کنار غذا و نوشیدنی با دوستانشان گپ بزنند. یا حتی دوستان تازهای پیدا کنند.
ایده میز سوشال (اجتماعی) بعضی از کافهها را دوست دارم. میزی کشیده و بزرگ که نزدیک ده صندلی یا بیشتر کنار آن قرار گرفته است. و آدمها فارغ از تنها یا چند نفر بودنشان، آشنا بودن یا نبودن، کنار هم مینشینند.
میز سوشال به نظرم ایده خوبی برای همکلام شدن با آدمهایی است که احتمالا برای اولین بار میبینمشان. آدمهایی که شاید هیچگاه در آینده موفق به ملاقات دوبارهشان نشویم.
اصلا جذابیتش همین است. صحبت با آدمی که چیزی دربارهش نمیدانیم و تنها چند دقیقه فرصت شناخت داریم. نه گذشتهاش را میدانیم، نه قرار است الزاما آیندهای با او داشته باشیم. یک گفتوگوی کوتاه، بدون مقدمه و بدون تعهد.
به بهانه کشف کافه تازه تاسیس و درونگرای محلهمان میخواهم کمی از تفاوت کافهها و ویژگیهایی که میتوانند داشته باشند بنویسم.
به نظرم کافه یا حتی قهوهخانه محل خوبی برای تماشای آدمهاست. چه میگویند. چه میپوشند. حالشان چطور است. آداب معاشرت را به چه شکلی رعایت میکنند.
من هروقت فرصت کنم، چند ساعتی را در کافه میگذرانم. مخصوصا کافههایی که در آنها فرصت کشف آدمهای ناآشنا وجود داشته باشد.
اگر بخواهم از همین زاویه به کافهها نگاه کنم، به نظرم میشود آنها را به دو گروه تقسیم کرد:
کافههای مقصد (که برای رفتن به آنجا قصد میکنیم) معمولا بزرگ و معروف هستند
کافههای کوچک و محلی
کافههای مقصد منظورم همانهایی هستند که برای رفتن به آنها از محلهمان خارج میشویم. معمولا قرار خاص میگذاریم و تجربهشان تا حدی «مناسبتدار» است. برای رفتن از قبل برنامهریزی میکنیم. لباسهای شیکترمان را میپوشیم. و مسافتی را برای رسیدن به آنجا طی میکنیم.
مثلا یکی از اهالی شهرک غرب، با گروهی از دوستانش قرار میگذارند که پنجشنبه شب را در یکی از کافههای نیاوران سپری کنند.
کافههای کوچک محلی همانهایی هستند که در محله خودمانند. نیاز به رزرو ندارند. معمولا هماهنگی خاصی برای رفتن به آنجا انجام نمیدهیم. احتمالا لباسهای روزمره یا معمولیتری میپوشیم.
کافههای مقصد و معروف معمولا منوی گرانقیمتتری هم به نسبت کافههای محلی دارند.
امکان به کارگیری آشپز و باریستای متخصص و باتجربه را دارند. به همین دلیل معمولا سرویس و منوی متنوعتری دارند.
البته که من صرف بزرگ و معروف بودن کافه را دلیل با کیفیت بودنش هم نمیدانم. کافههای کوچک و محلی بسیاری را با کیفیتتر از برخی کافههای معروف تجربه کردهام.
چرا من کافههای محلی را دوست دارم؟
هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.
غالب آدمها در محله خودشان احساس امنیت میکنند. معمولا ما در محله خودمان راحت هستیم. سر زدن به کافه و نشستی کوتاه لابهلای کارها میتواند آرامش بخش باشد.
کافههای محلی معمولا محیطی کوچک و دنج دارند.
اگر قهوه باکیفیت و خوشقیمتی هم ارائه بدهد که عالی است.
کافههای کوچک باید باریستای خوش اخلاق و خوش انرژی داشته باشند. یعنی به نظرم بزرگترین مزیتشان همین است.
گپ زدن با باریستای با ادب و خوش انرژی آدم را سر کیف میآورد. من عاشق صحبتهای ساده و بعضا کوتاه هستم که فشار کاری و فکری روزم را تخلیه کند.
کافه خجالتی محله خودمان جایی نیست که نیازی به برنامهریزی داشته باشد. کافی است چند دقیقه از خانه دور شوم، در را باز کنم و پشت یکی از همان میزهای کوچک بنشینم. از همان پنجره پنهان شده پشت درخت، عبور آدمها را تماشا کنم.
برایم لذت کشف دارد. کشف هم محلهایهایی که ارتباطی با آنها نداشتم، شاید هم نداشته باشم.