بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
هزاران سال قبلتر، وقتی آدمها دیدند توی آب، موجوداتی وجود دارند که نفس میکشند، زندهاند و حرکت میکنند شگفتزده شدند. شگفتزده شدند چون آنها نمیتوانستند زیر آب نفس بکشند و به راحتی حرکت کنند.
هزاران سال قبلتر، وقتی آدمها دیدند آتش بافت و طعم یک خوردنی را تغییر میدهد شگفتزده شدند.
هزاران سال قبلتر، وقتی آدمها صدای باد را شنیدند و فهمیدند که خودشان هم میتوانند آوایی شبیه به آن تولید کنند، شگفت زده شدند.
پانزده سال قبل، وقتی برای اولین بار با دنباله اعداد فیبوناچی در ریاضی آشنا شدم، شگفتزده شدم. دنبالهای که نسبت طلایی از دلش بیرون میآمد. نسبتی که ردپایش را در طبیعت میشد دید.
چندین روز قبل با چت جیپیتی و جمینای و رفقایش کار میکردم و هربار شگفتزده میشدم که آدمیزاد توانسته الگویی اختراع کند که بسیار شبیه یک انسان واقعی حرف بزند.
هر بار شگفتزده شدن، چیزی را درون آدم میجوشاند. غل میزند و میخواهد بیرون بزند. در هر بار شگفتزدگی میل به سخن گفتن ایجاد میشود.
میل به گفتن، نشان دادن شگفتیها به دیگران، شاید یکی از چیزهایی بوده که انسان را به سمت زبان هل داده. شگفتی دیگری که خودش خلق کرده. زبانی برای بیان شگفتیها، ترسها، خشمها و…
«چیزی در درون میجوشد»
آنها که نویسندگان بزرگی بودند، آنها که نقاشان چیره دستی بودند، آنها که در موسیقی ماندگار شدند، گویی چیزی برای گفتن داشتند.
میشود از خود پرسید که چیزی درون من هست که بجوشد؟ چیزی هست که من را شگفتزده کند؟ چیزی که من را خشمگین کند یا شدیدا بترساند؟
ما این روزها وقت شگفتزده شدن هم نداریم.
یک توقف کوتاه.
دیدن.
فکر کردن.
چه چیزهای شگفتانگیزی هست که به سادگی از کنارشان عبور کردهام؟