پیش نوشت:
کلمه «هیچ» یکی از جذابترین کلمههای زبان فارسی است. اینطور که متوجه شدم، فقط برای من جذاب نبوده و آدمهای زیادی به آن توجه نشان دادهاند. از شاعران نامداری مثل حافظ، مولانا، خیام و… که فلسفه فکری و شعری خودشان را بر این مفهوم بنا کردهاند. تا پرویز تتاولی که به مفهوم «هیچ» بدن داده و باعث شده که بتوانیم آن را ببینیم.
من این جا تلاش کردم «هیچ» را با یک بازی کلامی بررسی کنم. به فرم حروف، حس کنار هم نشستنشان و آوای کلمه توجه کنم. شاید بتوانم بگویم کمی قربان قد و بالای این واژه بروم. اما فعلا کاری به فلسفه نداشته باشم. الان درک خوبی از فلسفه «هیچ» ندارم. شاید بعدا توانستم چیزی از آن بنویسم. اما الان نه.
خود نوشته:
هیچ، کلمه عجیبی است. نگاه کنید:
با هیاهو آغاز میشود. با یک حرف صدا دار. گویی همان شروع کار میخواهد توجه جلب کند.
با مکث / توقف / سکون تمام میشود. پایانش یک حرف بیصداست. آن هیاهویی که شروع شده بود، حالا با سکوت تمام میشود.
گویی کامیونی با چندین تُن بار ناگهان به دیوار میخورد. (کلمه هیچ را با صدای بلند بکشید. هیــــــــچ)
هـ نفس و گرما را بیرون میدهد. شروع زندگی است.
چ مثل صدای جرقه است. میتواند نشان از انفجاری باشد. آتش روشن کند. شاید صدای جرقهای از آن باور اولیه که هیاهو به راه انداخته بود بعد به بنبست خورد. جرقهای که یا موجب انتشار میشود یا میسوزاند. یعنی تغییری صورت میدهد. میتواند انرژی یا گرمایی به راه بیندازد.
چ شکل دور برگردان دارد. مثل این است که بگویی رسیدی ته خط. حالا باید برگردی سر جای اول.
هـ دو تا چشم دارد. به امید ادامه و آینده.
«هیچ» یک کلمه است. یک بخش است. کوتاه است. قاطع است. جایی برای شلوغ کاری نمیگذارد.
طرز بیانش، آدم را خالی میکند. هرچه درون داری بیرون میدهی و تمام. اکسیژنت تمام میشود. اگر نفس نکشی، امکان دارد خودت هم تمام بشوی. تصور کن! همینقدر کوتاه و همینقدر پوچ. به معنای «خالی» و «نیست» است.
«هیچ» برعکس «چیه» است.
مثلا کسی میپرسد چیه؟ میگویی هیچ چیز نیست. ارزش خبری وجود ندارد.
یا ممکن است در پایانِ هیچ، با سوال تازهای روبرو شویم. چیه؟ و بگردیم تا پاسخ این سوال را پیدا کنیم.
یا حالت سومی هم دارد. یک پرسشی مثل «چیه» یک باوری را از بین ببرد. به «هیچ» برساند.