کماندوهای کت‌وشلواری

در زمان خدمت، فرمانده‌ای داشتم که می‌گفت: وقتی سرباز را برای انجام کاری می‌فرستم، خوشم نمی‌آید که نرفته برگردد و بگوید نشد!
سربازی که راننده‌اش بود را مثال می‌زد: «مثلا همین حسین. کافی است بفرستی کاری را انجام بدهد. می‌رود و زمین و زمان را به هم می‌دوزد تا آن کار انجام شود. بارها شده رفته و مسئله‌ای را حل کرده که اصلا مدنظر نبوده. خبر داده و گفته: جناب سرهنگ، فلان مشکل که گفتید نشد، من هم این کارها را انجام دادم تا به نتیجه برسیم.»

ارتش‌ها یا سایر گروه‌های نظامی، نیروهای ویژه‌ای دارند که به آن‌ها کماندو، تکاور یا رنجر گفته می‌شود.
این نیروها تعلیمات خاصی دیده‌اند تا در شرایط سخت، کوه‌ها، جنگل‌ها و… بتوانند از موانع عبور کرده و عملیات ویژه انجام بدهند.

از دید سرهنگ، حسین یک کماندوی تمام‌عیار بود. هیچ مانعی جلودارش نبود. همیشه هم به ما می‌گفت او در زندگی شخصی خودش، حتما موفق خواهد شد.

این روزها در شبکه‌های اجتماعی، مخصوصا توییتر و لینکدین، افراد زیادی را می‌بینم که به دیگران توصیه‌های کارمندی می‌کنند. مثلا:

  • به اندازه حقوقت کار کن.
  • خودت را نکش که مشکلی را حل کنی.
  • توی شرکت‌ها کسی قدر شما رو نمی‌دونه.
  • کسی فداکاری‌های شما رو نمی‌بینه و شما دیده نمی‌شین.
    و ده‌ها جمله مشابه دیگر.

اما آیا این نظرات درست است؟ آیا کارمند باید فقط به اندازه حقوقش کار کند؟
بله، این نظر می‌تواند درست باشد؛ اما در کوتاه‌مدت.

برای کسی که می‌خواهد در بازه‌ای کوتاه سرگرم کاری باشد و حقوقی برای گذران زندگی بگیرد، این مدل ذهنی درست است:
من فقط کاری را که بهم گفته‌اند انجام می‌دهم. به همان مقدار هم کار می‌کنم. نه یک ریال بیشتر.
من فقط در مرزی که برایم کشیده‌اند یا جهتی که مشخص کرده‌اند فعالیت می‌کنم.

اما حسین کماندو چطور؟ آیا او هم موافق است؟
بعید می‌دانم.

حسین خودش را به مرزی که برایش می‌کشیدند محدود نمی‌کرد. او می‌دانست توانایی‌های بسیاری دارد و مثل یک فرمانده فکر می‌کرد.
حسین اهل حل مسئله بود. هر کار را به شکل مانعی می‌دید که باید از سر راه بردارد.
پاداشی که می‌گرفت، پول نبود. رضایتش از این بود که باز هم چیزی در زندگی جلودارش نیست، باز هم می‌تواند کاری را پیش ببرد.
حسی از کافی بودن، لیاقت و رضایت به دست می‌آورد.

حسین‌ها پول را تابع متغیرهایی می‌دانند که خارج از کنترل‌شان است؛ متغیرهایی که به شانس ربط دارد. پس وقت‌شان را صرف چیزی می‌کنند که کنترل بیشتری روی آن دارند؛ چیزی که ماندگار است. مثل حس توانمندی.

کاسبان قدیمی بازار، برای اینکه درآمد خودشان را اصطلاحا «حلال» کنند، همیشه کمی بیشتر از جنسی که خواسته بودید، در ترازو می‌ریختند تا خیالشان راحت باشد مبادا نادانسته کم‌فروشی کرده باشند.

کارمندی که چشم به دست مدیرش دارد یا انتظار دارد بعد از هر تلاشی، سر صف تشویق شود یا پاداش مالی دریافت کند، رابطه‌اش با کار از جنس رشد و یادگیری نیست؛ از جنس یک معامله کوتاه‌مدت است. مثل خرید پنیر از بقالی. چنین معامله‌ای خیلی زود از یادها می‌رود.

حسین دیگر سرباز نیست. اما او تا آخر عمرش یک کماندو می‌ماند. کماندویی با کت‌وشلوار.

دیدگاهتان را بنویسید