انگشتی که حرف می‌زند؛ چرا نوشتن جذاب است

گفت‌وگوی پنهانی میان انگشت و چشم

پشت کیبورد نشسته بودم. مشغول نوشتن. بی‌وقفه کلمه‌ها را روی صفحه‌ی کاغذ دیجیتالی هدایت می‌کردم.
ناگهان متوجه شدم من یک ابرقهرمانم. بله، مردی با توانایی خارق‌العاده: انگشتانم می‌توانند حرف بزنند.

حتما داستان ظاهر شدن شتر از دل کوه به دست صالح نبی را شنیده‌اید.
یا شعبده‌بازی را دیده‌اید که در یک برنامه‌ی سرگرمی از کلاهش خرگوش بیرون می‌آورد.
دوستی می‌گفت روزی در آسمان دو خورشید دیده است.

همه‌ی این‌ها عجیب‌اند. همه‌ی این‌ها آدم را انگشت‌به‌دهان می‌کنند. اما نه به اندازه‌ی انگشتی که می‌تواند حرف بزند.

بله. آیا تا به حال به این پرسش فکر کرده‌اید که دهان وظیفه‌ی حرف زدن و انتقال پیام را دارد؟ دهان همان پلتفرمی است که از طریق آن کلمات بیان می‌شوند.
اما در نوشتن، اتفاقی خارق‌العاده رخ می‌دهد: این انگشتان‌اند که گویی دهان دارند و کلمات را بیان می‌کنند.

تصور کنید نوک هر انگشت، یک دهان کوچک است با چند دندان، زبانی برای تکان خوردن، و توانایی بیان حرف‌ها، یکی پس از دیگری.

الان که شما این نوشته را می‌خوانید، نماینده‌ی من برای گفتن حرف‌هایم دهانم نیست؛ بلکه این وظیفه بر دوش انگشتانم بوده.
جالب‌تر اینکه گوش شما هم صدایم را نمی‌شنود. بلکه این چشم‌هایتان هستند که کلمات را می‌شنوند و به مغزتان منتقل می‌کنند.

ارتباطی میان انگشت و چشم.
به آن فکر کرده‌اید؟

انگشت در چشم فرو می‌رود؟
انگشت چشم را می‌خاراند؟
یا شاید انگشت و چشم با هم ارتباط می‌گیرند و هم‌صحبت می‌شوند؟
کاملا متمدنانه، مثل دو دیپلمات کارکشته، دور یک میز.

دیدگاهتان را بنویسید