خیابانی که چیزی در آن گم شد، ولی چیزهای زیادی پیدا شد
از آن سر خیابان دیدم که دارد دنبال چیزی میگردد. زیر پلها را میگشت، خم میشد و به زیر ماشینها سرک میکشید، از مغازهدارها سؤال میپرسید. معلوم بود سوییچ ماشینش را گم کرده. شده بود مثل یک گنجیاب، وجببهوجب خیابان را میجورید. کاشفی شده بود که هیچ سنگی را بیبررسی نمیگذاشت.
به شوخی پرسیدم: «خب، چیزی هم پیدا کردی؟»
گفت: «تو این خیابون همهچی پیدا میشه، حتی پول. اِلا این سوییچ کوفتی من.»
به هوای پوستر، به تماشای شهر رفتم
یادم افتاد یکبار هم پروژهای بهم سپرده بودند. باید پوسترهایی را پیدا میکردم که به دیوار چسبیده بودند. مجبور شدم کل خیابان کریمخان را از سر تا ته و از ته تا سر وجب به وجب نگاه کنم.
همه چیز پیدا کردم جز آن پوستری که دنبالش بودم.
پوستر را پیدا نکردم، اما چیزهایی دیدم که هیچوقت دنبالشان نبودم. به این فکر میکردم که چند بار از این خیابان گذشتهام و نفهمیده بودم روی دیوارها چه نوشتهاند، چه کسانی کجا نشستهاند به ساز زدن، یا دستفروشها چه چیزهایی بساط کردهاند.
یکی کلیدش را گم میکند، یکی دنبال پوستری میگردد، یکی هم پی کشف چیز دیگریست.
هر کشفی، با یک سؤال شروع میشود. و هر سؤال، کاشف را به دیدن وا میدارد.